تبليغاتX
یا رب !

یا رب !

از عمر من آنچه هست بر جای بستان و به عمر لیلی افزای

ليلي ! زندگي كن

 

 

ليلي قصه اش را دوباره خواند .

براي هزارمين بار

و مثل هر بار ليلي قصه باز هم مرد .

ليلي گريست و گفت : كاش اين گونه نبود .

خدا گفت : هيچ كس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد .

ليلي ! قصه ات را عوض كن .

ليلي اما مي ترسيد .

ليلي به مردن عادت داشت .

تاريخ به مردن ليلي خو كرده بود .

خدا گفت : ليلي عشق مي ورزد تا نميرد .

دنيا ، ليلي زنده مي خواهد .

ليلي آه نيست .

ليلي اشك نيست .

ليلي معشوقي مرده در تاريخ نيست .

ليلي زندگي ست .

ليلي ! زندگي كن .

اگر ليلي بميرد ، ديگر چه كسي ليلي به دنيا بياورد ؟

چه كسي گيسوان دختران عاشق را ببافد ؟

چه كسي طعام نور در سفره هاي خوشبختي بچيند ؟

چه كسي غبار اندوه را از طاقچه هاي زندگي بروبد ؟

چه كسي پيراهن عشق را بدوزد ؟

ليلي ! قصه ات را دوباره بنويس .

 

ليلي ، به قصه اش برگشت .

اين بار اما نه به قصد مردن .

كه به قصد زندگي .

و آن وقت به ياد آورد كه تاريخ پر بوده از ليلي هاي ساده گمنام .

 

                                                          پايان .

 

ع . نظر آهاري

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 11:38  توسط tara  | 

ليلي ، مرده بود

 

 

قصه نبود ، راه بود .

خار بود و خون .

ليلي ، قصه ي راه پر خون را مي نوشت .

راه بود و ليلي مي رفت .

مجنون نبود .

دنيا ولي پر از نام مجنون بود .

ليلي تنها بود .

ليلي هميشه تنهاست .

قصه نبود ، معركه بود .

ميدان بود ؛ بازي چوگان و گوي .

چوگان نبود ؛ گوي بود .

ليلي ، گوي ميدان بود ؛ بي چوگان .

مجنون نبود .

 

ليلي زخم برمي داشت ، اما شمشير را نمي ديد .

شمشير زن را نيز .

حريفي نبود .

ليلي تنها مي باخت .

زيرا كه قصه ، قصه باختن بود .

مجنون كلمه بود .

نا پيدا و گم .

قصه ي عشق اما همه از مجنون بود .

مجنون نبود .

ليلي قصه اش را تنها مي نوشت .

قصه كه به آخر رسيد .

مجنون پيدا شد .

ليلي مجنونش را ديد .

 

ليلي گفت : پس قصه ، قصه ي من و توست .

پس مجنون تويي !

خدا گفت : قصه نيست .

راز است .

اين راز من وتوست .

برملا نمي شود ، الا به مرگ .

ليلي ! تو مرده اي .

 

ليلي مرده بود .

 

 

ع . نظر آهاري

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 11:38  توسط tara  | 

ليلي ! بچرخ

 

 

ليلي گفت : بس است .

ديگر ، بس است و از قصه بيرون آمد .

مجنون دور خودش مي چرخيد .

مجنون ليلي را نمي ديد و رفتنش را هم .

ليلي گفت : كاش مجنون اين همه خودخواه نبود .

كاش ليلي را مي ديد .

خدا گفت : ليلي بمان ، قصه ي بي ليلي را كسي نخواهد خواند .

ليلي گفت : اين قصه نيست .

پايان ندارد .

حكايت است .

حكايت چرخيدن .

خدا گفت : مثل حكايت زمين ، مثل حكايت ماه .

ليلي ، بچرخ .

ليلي گفت : كاش مجنون چرخيدنم را مي ديد .

مثل زمين كه چرخيدن ماه را مي بيند .

خدا گفت : چرخيدنت را من تماشا مي كنم .

ليلي ، بچرخ .

ليلي چرخيد ، چرخيد و چرخيد و چرخيد .

دور ، دور ليلي است .

ليلي مي گردد و قصه اش دايره است .

هزار نقطه دوار .

ديگر نه نقطه و نه ليلي .

ليلي ! بگرد ، گرديدنت را من تماشا مي كنم .

ليلي ! بگرد ، تنها حكايت دايره باقي ست .

 

 

ع . نظر آهاري

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 11:37  توسط tara  | 

ليلي ، چشم به راه است

 

 

ليلي مي دانست كه مجنون نيامدني ست .

اما ماند .

چشم به راه و منتظر .

هزار سال .

ليلي راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني كرد .

مجنون نيامد .

مجنون نيامدني است .

خدا از پس هزار سال ليلي را مي نگريست .

چراغاني دلش را .

چشم به راهيش را .

خدا به مجنون مي گفت نرود .

مجنون حرف خدا را گوش مي كرد .

خدا ثانيه ها را مي شمرد .

صبوري  ليلي را .

عشق درخت بود .

ريشه مي خواست .

صبوري ليلي ريشه اش شد .

خدا درخت ريشه دار را آب داد .

 

درخت بزرگ شد .

هزار شاخه ، هزاران برگ ، ستبر و تنومند .

سايه اش خنكي زمين شد ، مردم خنكي اش را فهميدند ، مردم زير سايه ي درخت ليلي باليدند .

ليلي چشم به راه است .

درخت ليلي ريشه مي كند .

خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد .

مجنون نمي آيد .

مجنون هرگز نمي آيد .

زيرا كه مجنون نيامدني ست .

زيرا كه درخت ريشه مي خواهد .

 

 

ع . نظر آهاري

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 11:36  توسط tara  | 

اسب سركش در سينه ليلي

 

ليلي گفت : موهايم مشكي ست ، مثل شب ، حلقه حلقه و مواج ،

دلت توي حلقه هاي موي من است .

نمي خواهي دلت را آزاد كني ؟

نمي خواهي موج گيسوي ليلي را ببيني ؟

مجنون دست كشيد به شاخه هاي آشفته ي بيد و كفت :

نه نمي خواهم ، گيسوي مواج ليلي را نمي خواهم .

دلم را هم .

ليلي گفت چشم هايم جام شيشه اي عسل است ، شيرين .

نمي خواهي عسلت را توي جام عسلس ببيني ؟

شيريني ليلي را ؟

مجنون چشم هايش را بست و گفت : هزار سال است عكسم تا جام شوكران است .

تلخ . تلخي مجنون را تاب مي آوري ؟

ليلي گفت : لبخندم خرماي رسيده ي نخلستان است .

خرما طعم تنهايي ات را عوض مي كند .

نمي خواهي خرما بچيني ؟

مجنون خاري در دهانش گذاشت و گفت :من خار را دوست تر دارم .

ليلي گفت : دست هايم پل است .

پلي كه مرا به تو مي رساند .

بيا و از اين پل بگذر .

مجنون گفت : اما من از اين پل گذشته ام .

آن كه مي پرد ديگر به پل نياز ندارد .

 

ليلي گفت : قلبم اسب سركش عربي ست .

بي سوار و بي افسار .

عنانش را خدا بريده ، اين اسب را با خودت مي بري ؟

مجنون هيچ نگفت .

ليلي كه نگاه كرد ، مجنون ديگر نبود ، تنها شيهه اسبي بود و رد پايي بر شن .

ليل دست بر سينه اش گذاشت ، صداي تاختن مي آمد .

اسب سركش اما در سينه ي ليلي نبود .

 

ع . نظر آهاري

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 20:40  توسط tara  | 

ليلي ، پروانه خدا

 

 

شمع بود ، اما كوچك بود .

نور هم داشت اما كم بود .

شمعي كه كوچك بود و كم ، براي سوختن پروانه بس بود .

مردم گفتند : شمع عشق است و پروانه عاشق .

و زمين پر از شمع و پروانه شد .

پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند .

خدا گفت : شمعي بايد دور ، شمعي كه نسوزد ، شمعي كه بماند .

پروانه اي كه به شمع نزديك مي سوزد ، عاشق نيست .

شب بود ، خدا شمع روشن كرد .

شمع خدا ماه بود .

شمع خدا دور بود .

شمع خدا پروانه مي خواست .

ليلي ،  پروانه اش شد .

بال پروانه هاي كوچك زود مي سوزد ، زيرا شمع ها ، زيادي نزديكند .

بال ليلي هرگز نمي سوزد .

ليلي پروانه شمع خداست .

شمع خدا ماه است .

ماه روشن است ؛ اما نمي سوزاند .

ليلي تا ابد زير خنكاي شمع خدا مي رقصد .

 

ع . نظر آهاري

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 21:36  توسط tara  | 

ليلي ، نام ديگر آزادي

 

 

دنيا كه شروع شد زنجير نداشت ، خدا دنياي بي زنجير آفريد .

آدم بود كه زنجير را ساخت ، شيطان كمكش كرد .

دل ، زنجير شد ، زن ، زنجير شد .

دنيا پر از زنجير شد و آدم ها همه ديوانه زنجيري !

 

خدا دنيا را بي زنجير مي خواست .

نام دنياي بي زنجير اما بهشت است .

امتحان آدم همين جا بود .

دست هاي شيطان از زنجير پر بود .

خدا گفت : زنجيرهايتان را پاره كنيد .

شايد نام زنجير شما عشق است .

يك نفر زنجير هايش را پاره كرد .

نامش را مجنون گذاشتند .

شيطان آدم را در زنجير مي خواست .

ليلي ، مجنون را بي زنجير مي خواست .

ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد .

ليلي كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند .

ليلي زنجير نبود .

ليلي نمي خواست زنجير باشد .

ليلي ماند .

زيرا ليلي نام ديگر آزادي است .

 

ع . نظر آهاري

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 21:33  توسط tara  | 

ليلي ، رفتن است

 

 

خدا گفت : ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من .

ماجرايي كه بايد بسازيش .

شيطان گفت : تنها يك اتفاق است .

 بنشين تا بيفتد .

آنان كه حرف شيطان را باور كردند ، نشستند

وليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد .

مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلي را بسازد .

خدا گفت : ليلي درد است .

درد زادني نو .

تولدي به دست خويشتن .

شيطان گفت : آسودگي ست .

خيالي ست خوش .

خدا گفت : ليلي رفتن است .

عبور است و رد شدن .

شيطان گفت : ماندن است .

فرو رفتن در خود .

خدا گفت : ليلي جستجوست .

ليلي نرسيدن است و بخشيدن .

شيطان گفت : خواستن است .

گرفتن و تملك .

خدا گفت : ليلي سخت است .

دير است و دور از دست .

شيطان گفت : ساده است .

همين جايي و دم دست .

و دنيا پر شد از ليلي هاي زود .

ليلي هاي ساده ي اينجايي .

ليلي هاي نزديك لحظه اي .

خدا گفت : ليلي زندگي ست .

زيستني از نوع ديگر .

 

ليلي جاودانگي شد و شيطان ديگر نبود .

مجنون ، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد .

 

ع . نظر آهاري

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 21:32  توسط tara  | 

شيطان از انتشار ليلي مي ترسد

 

 

خدا به شيطان گفت : ليلي را سجده كن .

شيطان غرور داشت ، سجده نكرد .

گفت : من از آتشم و ليلي گِل است .

خدا گفت : سجده كن ، زيرا كه من چنين مي خواهم .

شيطان سجده نكرد .

سركشي كرد و رانده شد ؛ و كينه ي ليلي را به دل گرفت .

شيطان قسم خورد كه ليلي را بي آبرو كند و تا واپسين روز حيات ، فرصت خواست .

خدا مهلتش داد .

اما گفت : نمي تواني ، هرگز نمي تواني .

ليلي دردانه ي من است .

قلبش چراغ من است و دستش در دست من .

گمراهيش را نمي تواني حتي تا واپسين روز حيات .

شيطان مي داند ليلي همان است كه از فرشته بالاتر مي رود .

و مي كوشد بال ليلي را زخمي كند .

عمريست شيطان گرداگرد ليلي مي گردد .

دست هايش پر از حقارت و وسوسه است .

او بدنامي ليلي را مي خواهد .

بهانه ي بودنش تنها همين است .

مي خواهد قصه ي ليلي را به بي راهه كشد .

نام ليلي ، رنج شيطان است .

شيطان از انتشار ليلي مي ترسد .

ليلي عشق است وشيطان از عشق واهمه دارد .

 

ع . نظر آهاري

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 19:38  توسط tara  | 

ليلي نام تمام دختران زمين است

 

 

خدا مشتي خاك را برگرفت .

مي خواست ليلي را بسازد ،

از خود بر او دميد .

و ليلي پيش از آن كه با خبر شود ، عاشق شد .

سالياني ست كه ليلي عشق مي ورزد .

ليلي بايد عاشق باشد .

زيرا خدا در او دميده است و هر كه خدا در او بدمد ، عاشق مي شود .

 

ليلي نام تمام دختران زمين است ، نام ديگر انسان .

 

خدا گفت : به دنيايتان مي آورم تا عاشق شويد .

آزمونتان تنها همين است : و هر كه عاشق تر آمد ،

نزديك تر است .

پس نزديك تر آييد ، نزديك تر .

عشق كمند من است .

كمندي كه شما را پيش من مي آورد .

كمندم را بگيريد .

و ليلي كمند خدا را گرفت .

خدا گفت : عشق فر صت گفتگو است .

گفتگو با من .

با من گفتگو كنيد .

و ليلي تمام كلمه هايش را به خدا داد .

ليلي هم صحبت خدا شد .

خدا گفت : عشق همان نام من است كه مشتي خاك را بدل به نور مي كند .

و ليلي مشتي نور شد در دستان خداوند .

 

ع . نظر آهاري

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 14:16  توسط tara  | 

ليلي ، زير درخت انار

 

 

ليلي زير درخت انار نشست .

درخت انار عاشق شد ، گل داد ، سرخ سرخ .

گل ها انار شد ، داغ داغ .

هر اناري هزار تا دانه داشت .

دانه ها عاشق بودند ، دانه ها توي انار جا نمي شدند .

انار كوچك بود .

دانه ها تركيدند .

انار ترك برداشت .

خون انار روي دست ليلي چكيد .

ليلي انار ترك خرده را از شاخه چيد .

مجنون به ليلي اش رسيد .

خدا گفت : راز رسيدن فقط همين بود .

كافي است انار دلت ترك بخورد .

 

ع . نظر آهاري

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 14:16  توسط tara  | 

ليلي ، تشنه تر شد

 

ليلي گفت : امانتي ات زيادي داغ است .

زيادي تند است .

خاكستر ليلي هم دارد مي سوزد ، امنتي ات را پس  مي گيري ؟

خدا گفت : خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس مي گيرم .

ليلي گفت : كاش مادر مي شدم ، مجنون بچه اش را بغل مي كرد .

خدا گفت : مادري بهانه است .

بهانه سوختن ؛ تو بي بهانه عاشقي ، تو بي بهانه مي سوزي .

ليلي گفت : دلم زندگي مي خواهد ، ساده ، بي تاب ، بي تب .

خدا گفت : اما من تب و تابم ، بي من مي ميري ...

ليلي گفت : پايان قصه ام زيادي غم انگيز است ، مرگ من ، مرگ مجنون .

پايان قصه ام را عوض مي كني ؟

خدا گفت : پايان قصه ات اشك است .

اشك درياست ؛

دريا تشنگي است و من تشنگي ام ، تشنگي و آب .

پاياني از اين قشنگ تر بلدي ؟

ليلي گريه كرد .

ليلي تشنه تر شد .

خدا خنديد .

 

ع . نظر آهاري

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 14:15  توسط tara  | 

ليلي ، خودش را به آتش كشيد

 

 

خدا گفت : زمين سردش است .

چه كسي مي تواند زمين را گرم كند ؟

ليلي گفت : من .

خدا شعله اي به او داد .

ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت .

سينه اش آتش گرفت .

خدا لبخند زد

ليلي هم .

خدا گفت شعله را خرج كن .

زمينم را به آتش بكش

ليلي خودش را به آتش كشيد .

خدا سوختنش را تماشا مي كرد .

ليلي گر مي گرفت .

خدا حظ مي كرد .

ليلي مي ترسيد .

مي ترسيد آتش اش تمام شود .

ليلي چيزي از خدا خواست .

خدا اجابت كرد .

مجنون سر رسيد .

مجنون هيزم آتش ليلي شد .

آتش زبانه كشيد .

آتش ماند .

زمين خدا گرم شد .

خدا گفت : اگر ليلي نبود ، زمين من هميشه سردش بود .

 

ع . نظر آهاري

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 14:12  توسط tara  |