ليلي ! زندگي كن
ليلي قصه اش را دوباره خواند .
براي هزارمين بار
و مثل هر بار ليلي قصه باز هم مرد .
ليلي گريست و گفت : كاش اين گونه نبود .
خدا گفت : هيچ كس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد .
ليلي ! قصه ات را عوض كن .
ليلي اما مي ترسيد .
ليلي به مردن عادت داشت .
تاريخ به مردن ليلي خو كرده بود .
خدا گفت : ليلي عشق مي ورزد تا نميرد .
دنيا ، ليلي زنده مي خواهد .
ليلي آه نيست .
ليلي اشك نيست .
ليلي معشوقي مرده در تاريخ نيست .
ليلي زندگي ست .
ليلي ! زندگي كن .
اگر ليلي بميرد ، ديگر چه كسي ليلي به دنيا بياورد ؟
چه كسي گيسوان دختران عاشق را ببافد ؟
چه كسي طعام نور در سفره هاي خوشبختي بچيند ؟
چه كسي غبار اندوه را از طاقچه هاي زندگي بروبد ؟
چه كسي پيراهن عشق را بدوزد ؟
ليلي ! قصه ات را دوباره بنويس .
ليلي ، به قصه اش برگشت .
اين بار اما نه به قصد مردن .
كه به قصد زندگي .
و آن وقت به ياد آورد كه تاريخ پر بوده از ليلي هاي ساده گمنام .
پايان .
ع . نظر آهاري
