ليلي قصه اش را دوباره خواند .
براي هزارمين بار
و مثل هر بار ليلي قصه باز هم مرد .
ليلي گريست و گفت : كاش اين گونه نبود .
خدا گفت : هيچ كس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد .
ليلي ! قصه ات را عوض كن .
ليلي اما مي ترسيد .
ليلي به مردن عادت داشت .
تاريخ به مردن ليلي خو كرده بود .
خدا گفت : ليلي عشق مي ورزد تا نميرد .
دنيا ، ليلي زنده مي خواهد .
ليلي آه نيست .
ليلي اشك نيست .
ليلي معشوقي مرده در تاريخ نيست .
ليلي زندگي ست .
ليلي ! زندگي كن .
اگر ليلي بميرد ، ديگر چه كسي ليلي به دنيا بياورد ؟
چه كسي گيسوان دختران عاشق را ببافد ؟
چه كسي طعام نور در سفره هاي خوشبختي بچيند ؟
چه كسي غبار اندوه را از طاقچه هاي زندگي بروبد ؟
چه كسي پيراهن عشق را بدوزد ؟
ليلي ! قصه ات را دوباره بنويس .
ليلي ، به قصه اش برگشت .
اين بار اما نه به قصد مردن .
كه به قصد زندگي .
و آن وقت به ياد آورد كه تاريخ پر بوده از ليلي هاي ساده گمنام .
پايان .
ع . نظر آهاري
قصه نبود ، راه بود .
خار بود و خون .
ليلي ، قصه ي راه پر خون را مي نوشت .
راه بود و ليلي مي رفت .
مجنون نبود .
دنيا ولي پر از نام مجنون بود .
ليلي تنها بود .
ليلي هميشه تنهاست .
قصه نبود ، معركه بود .
ميدان بود ؛ بازي چوگان و گوي .
چوگان نبود ؛ گوي بود .
ليلي ، گوي ميدان بود ؛ بي چوگان .
مجنون نبود .
ليلي زخم برمي داشت ، اما شمشير را نمي ديد .
شمشير زن را نيز .
حريفي نبود .
ليلي تنها مي باخت .
زيرا كه قصه ، قصه باختن بود .
مجنون كلمه بود .
نا پيدا و گم .
قصه ي عشق اما همه از مجنون بود .
مجنون نبود .
ليلي قصه اش را تنها مي نوشت .
قصه كه به آخر رسيد .
مجنون پيدا شد .
ليلي مجنونش را ديد .
ليلي گفت : پس قصه ، قصه ي من و توست .
پس مجنون تويي !
خدا گفت : قصه نيست .
راز است .
اين راز من وتوست .
برملا نمي شود ، الا به مرگ .
ليلي ! تو مرده اي .
ليلي مرده بود .
ع . نظر آهاري
ليلي گفت : بس است .
ديگر ، بس است و از قصه بيرون آمد .
مجنون دور خودش مي چرخيد .
مجنون ليلي را نمي ديد و رفتنش را هم .
ليلي گفت : كاش مجنون اين همه خودخواه نبود .
كاش ليلي را مي ديد .
خدا گفت : ليلي بمان ، قصه ي بي ليلي را كسي نخواهد خواند .
ليلي گفت : اين قصه نيست .
پايان ندارد .
حكايت است .
حكايت چرخيدن .
خدا گفت : مثل حكايت زمين ، مثل حكايت ماه .
ليلي ، بچرخ .
ليلي گفت : كاش مجنون چرخيدنم را مي ديد .
مثل زمين كه چرخيدن ماه را مي بيند .
خدا گفت : چرخيدنت را من تماشا مي كنم .
ليلي ، بچرخ .
ليلي چرخيد ، چرخيد و چرخيد و چرخيد .
دور ، دور ليلي است .
ليلي مي گردد و قصه اش دايره است .
هزار نقطه دوار .
ديگر نه نقطه و نه ليلي .
ليلي ! بگرد ، گرديدنت را من تماشا مي كنم .
ليلي ! بگرد ، تنها حكايت دايره باقي ست .
ع . نظر آهاري
ليلي مي دانست كه مجنون نيامدني ست .
اما ماند .
چشم به راه و منتظر .
هزار سال .
ليلي راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني كرد .
مجنون نيامد .
مجنون نيامدني است .
خدا از پس هزار سال ليلي را مي نگريست .
چراغاني دلش را .
چشم به راهيش را .
خدا به مجنون مي گفت نرود .
مجنون حرف خدا را گوش مي كرد .
خدا ثانيه ها را مي شمرد .
صبوري ليلي را .
عشق درخت بود .
ريشه مي خواست .
صبوري ليلي ريشه اش شد .
خدا درخت ريشه دار را آب داد .
درخت بزرگ شد .
هزار شاخه ، هزاران برگ ، ستبر و تنومند .
سايه اش خنكي زمين شد ، مردم خنكي اش را فهميدند ، مردم زير سايه ي درخت ليلي باليدند .
ليلي چشم به راه است .
درخت ليلي ريشه مي كند .
خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد .
مجنون نمي آيد .
مجنون هرگز نمي آيد .
زيرا كه مجنون نيامدني ست .
زيرا كه درخت ريشه مي خواهد .
ع . نظر آهاري
ليلي گفت : موهايم مشكي ست ، مثل شب ، حلقه حلقه و مواج ،
دلت توي حلقه هاي موي من است .
نمي خواهي دلت را آزاد كني ؟
نمي خواهي موج گيسوي ليلي را ببيني ؟
مجنون دست كشيد به شاخه هاي آشفته ي بيد و كفت :
نه نمي خواهم ، گيسوي مواج ليلي را نمي خواهم .
دلم را هم .
ليلي گفت چشم هايم جام شيشه اي عسل است ، شيرين .
نمي خواهي عسلت را توي جام عسلس ببيني ؟
شيريني ليلي را ؟
مجنون چشم هايش را بست و گفت : هزار سال است عكسم تا جام شوكران است .
تلخ . تلخي مجنون را تاب مي آوري ؟
ليلي گفت : لبخندم خرماي رسيده ي نخلستان است .
خرما طعم تنهايي ات را عوض مي كند .
نمي خواهي خرما بچيني ؟
مجنون خاري در دهانش گذاشت و گفت :من خار را دوست تر دارم .
ليلي گفت : دست هايم پل است .
پلي كه مرا به تو مي رساند .
بيا و از اين پل بگذر .
مجنون گفت : اما من از اين پل گذشته ام .
آن كه مي پرد ديگر به پل نياز ندارد .
ليلي گفت : قلبم اسب سركش عربي ست .
بي سوار و بي افسار .
عنانش را خدا بريده ، اين اسب را با خودت مي بري ؟
مجنون هيچ نگفت .
ليلي كه نگاه كرد ، مجنون ديگر نبود ، تنها شيهه اسبي بود و رد پايي بر شن .
ليل دست بر سينه اش گذاشت ، صداي تاختن مي آمد .
اسب سركش اما در سينه ي ليلي نبود .
ع . نظر آهاري
شمع بود ، اما كوچك بود .
نور هم داشت اما كم بود .
شمعي كه كوچك بود و كم ، براي سوختن پروانه بس بود .
مردم گفتند : شمع عشق است و پروانه عاشق .
و زمين پر از شمع و پروانه شد .
پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند .
خدا گفت : شمعي بايد دور ، شمعي كه نسوزد ، شمعي كه بماند .
پروانه اي كه به شمع نزديك مي سوزد ، عاشق نيست .
شب بود ، خدا شمع روشن كرد .
شمع خدا ماه بود .
شمع خدا دور بود .
شمع خدا پروانه مي خواست .
ليلي ، پروانه اش شد .
بال پروانه هاي كوچك زود مي سوزد ، زيرا شمع ها ، زيادي نزديكند .
بال ليلي هرگز نمي سوزد .
ليلي پروانه شمع خداست .
شمع خدا ماه است .
ماه روشن است ؛ اما نمي سوزاند .
ليلي تا ابد زير خنكاي شمع خدا مي رقصد .
ع . نظر آهاري
دنيا كه شروع شد زنجير نداشت ، خدا دنياي بي زنجير آفريد .
آدم بود كه زنجير را ساخت ، شيطان كمكش كرد .
دل ، زنجير شد ، زن ، زنجير شد .
دنيا پر از زنجير شد و آدم ها همه ديوانه زنجيري !
خدا دنيا را بي زنجير مي خواست .
نام دنياي بي زنجير اما بهشت است .
امتحان آدم همين جا بود .
دست هاي شيطان از زنجير پر بود .
خدا گفت : زنجيرهايتان را پاره كنيد .
شايد نام زنجير شما عشق است .
يك نفر زنجير هايش را پاره كرد .
نامش را مجنون گذاشتند .
شيطان آدم را در زنجير مي خواست .
ليلي ، مجنون را بي زنجير مي خواست .
ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد .
ليلي كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند .
ليلي زنجير نبود .
ليلي نمي خواست زنجير باشد .
ليلي ماند .
زيرا ليلي نام ديگر آزادي است .
ع . نظر آهاري
خدا گفت : ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من .
ماجرايي كه بايد بسازيش .
شيطان گفت : تنها يك اتفاق است .
بنشين تا بيفتد .
آنان كه حرف شيطان را باور كردند ، نشستند
وليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد .
مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلي را بسازد .
خدا گفت : ليلي درد است .
درد زادني نو .
تولدي به دست خويشتن .
شيطان گفت : آسودگي ست .
خيالي ست خوش .
خدا گفت : ليلي رفتن است .
عبور است و رد شدن .
شيطان گفت : ماندن است .
فرو رفتن در خود .
خدا گفت : ليلي جستجوست .
ليلي نرسيدن است و بخشيدن .
شيطان گفت : خواستن است .
گرفتن و تملك .
خدا گفت : ليلي سخت است .
دير است و دور از دست .
شيطان گفت : ساده است .
همين جايي و دم دست .
و دنيا پر شد از ليلي هاي زود .
ليلي هاي ساده ي اينجايي .
ليلي هاي نزديك لحظه اي .
خدا گفت : ليلي زندگي ست .
زيستني از نوع ديگر .
ليلي جاودانگي شد و شيطان ديگر نبود .
مجنون ، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد .
ع . نظر آهاري
خدا به شيطان گفت : ليلي را سجده كن .
شيطان غرور داشت ، سجده نكرد .
گفت : من از آتشم و ليلي گِل است .
خدا گفت : سجده كن ، زيرا كه من چنين مي خواهم .
شيطان سجده نكرد .
سركشي كرد و رانده شد ؛ و كينه ي ليلي را به دل گرفت .
شيطان قسم خورد كه ليلي را بي آبرو كند و تا واپسين روز حيات ، فرصت خواست .
خدا مهلتش داد .
اما گفت : نمي تواني ، هرگز نمي تواني .
ليلي دردانه ي من است .
قلبش چراغ من است و دستش در دست من .
گمراهيش را نمي تواني حتي تا واپسين روز حيات .
شيطان مي داند ليلي همان است كه از فرشته بالاتر مي رود .
و مي كوشد بال ليلي را زخمي كند .
عمريست شيطان گرداگرد ليلي مي گردد .
دست هايش پر از حقارت و وسوسه است .
او بدنامي ليلي را مي خواهد .
بهانه ي بودنش تنها همين است .
مي خواهد قصه ي ليلي را به بي راهه كشد .
نام ليلي ، رنج شيطان است .
شيطان از انتشار ليلي مي ترسد .
ليلي عشق است وشيطان از عشق واهمه دارد .
ع . نظر آهاري
ليلي زير درخت انار نشست .
درخت انار عاشق شد ، گل داد ، سرخ سرخ .
گل ها انار شد ، داغ داغ .
هر اناري هزار تا دانه داشت .
دانه ها عاشق بودند ، دانه ها توي انار جا نمي شدند .
انار كوچك بود .
دانه ها تركيدند .
انار ترك برداشت .
خون انار روي دست ليلي چكيد .
ليلي انار ترك خرده را از شاخه چيد .
مجنون به ليلي اش رسيد .
خدا گفت : راز رسيدن فقط همين بود .
كافي است انار دلت ترك بخورد .
ع . نظر آهاري
خدا مشتي خاك را برگرفت .
مي خواست ليلي را بسازد ،
از خود بر او دميد .
و ليلي پيش از آن كه با خبر شود ، عاشق شد .
سالياني ست كه ليلي عشق مي ورزد .
ليلي بايد عاشق باشد .
زيرا خدا در او دميده است و هر كه خدا در او بدمد ، عاشق مي شود .
ليلي نام تمام دختران زمين است ، نام ديگر انسان .
خدا گفت : به دنيايتان مي آورم تا عاشق شويد .
آزمونتان تنها همين است : و هر كه عاشق تر آمد ،
نزديك تر است .
پس نزديك تر آييد ، نزديك تر .
عشق كمند من است .
كمندي كه شما را پيش من مي آورد .
كمندم را بگيريد .
و ليلي كمند خدا را گرفت .
خدا گفت : عشق فر صت گفتگو است .
گفتگو با من .
با من گفتگو كنيد .
و ليلي تمام كلمه هايش را به خدا داد .
ليلي هم صحبت خدا شد .
خدا گفت : عشق همان نام من است كه مشتي خاك را بدل به نور مي كند .
و ليلي مشتي نور شد در دستان خداوند .
ع . نظر آهاري
ليلي گفت : امانتي ات زيادي داغ است .
زيادي تند است .
خاكستر ليلي هم دارد مي سوزد ، امنتي ات را پس مي گيري ؟
خدا گفت : خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس مي گيرم .
ليلي گفت : كاش مادر مي شدم ، مجنون بچه اش را بغل مي كرد .
خدا گفت : مادري بهانه است .
بهانه سوختن ؛ تو بي بهانه عاشقي ، تو بي بهانه مي سوزي .
ليلي گفت : دلم زندگي مي خواهد ، ساده ، بي تاب ، بي تب .
خدا گفت : اما من تب و تابم ، بي من مي ميري ...
ليلي گفت : پايان قصه ام زيادي غم انگيز است ، مرگ من ، مرگ مجنون .
پايان قصه ام را عوض مي كني ؟
خدا گفت : پايان قصه ات اشك است .
اشك درياست ؛
دريا تشنگي است و من تشنگي ام ، تشنگي و آب .
پاياني از اين قشنگ تر بلدي ؟
ليلي گريه كرد .
ليلي تشنه تر شد .
خدا خنديد .
ع . نظر آهاري
خدا گفت : زمين سردش است .
چه كسي مي تواند زمين را گرم كند ؟
ليلي گفت : من .
خدا شعله اي به او داد .
ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت .
سينه اش آتش گرفت .
خدا لبخند زد
ليلي هم .
خدا گفت شعله را خرج كن .
زمينم را به آتش بكش
ليلي خودش را به آتش كشيد .
خدا سوختنش را تماشا مي كرد .
ليلي گر مي گرفت .
خدا حظ مي كرد .
ليلي مي ترسيد .
مي ترسيد آتش اش تمام شود .
ليلي چيزي از خدا خواست .
خدا اجابت كرد .
مجنون سر رسيد .
مجنون هيزم آتش ليلي شد .
آتش زبانه كشيد .
آتش ماند .
زمين خدا گرم شد .
خدا گفت : اگر ليلي نبود ، زمين من هميشه سردش بود .
ع . نظر آهاري

